آنک آن یتیم نظر کرده

یکشنبه 4 خرداد 1393 23:55نویسنده : زهرا .

 




روز با روح شیری خویش، در كار دمیدن در كالبد رخوت‌زده‌ی شهر بود. تاریكی نرم‌نرم واپس می‌نشست و روشنایی پیش می‌خزید. سیاهی رنگ می‌باخت و هر دَم نازكتر می‌گشت، و سپیدی بر آن چیرگی می‌یافت. خدیجه س، در كنار شوی، بر تخت میهمانسرا، در خوابی سنگین بود. هم، پیامبر را خوابی ژرف در خود گرفته بود. از پسِ آن ماجرای شگفتِ دوشین و آن مایه هیجان‌ها و خلجانها و آن خفتن دیرگاه، این‌سان ماندن ایشان در خواب، امری شگفت نبود. هر چند پیشتر، پیوسته در این ساعت، از خواب برخاسته بودند.

با نشستن نخستین گنجشك بر كف سنگفرش حیاط، پیامبر ناگاه در جان خویش جنبشی احساس كرد. نخست در زیر عبا و لحاف و گلیم، سنگین، جنبید. پس نرم پلك گشود، و دیگر بار دیده بربست. از آن تب و لرز پیشین، هیچ اثر نمانده بود. لیك كوفتگی‌ای سخت در تن و دردی اندك در سر بر جای مانده بود. به حیاط اندر، خنكای سپیده دم واپسین روزهای پاییز كه از جانب صحرا در زیر پوست شهر می‌دوید، لرزه بر تن گنجشكان می‌افكند. در زیر آن روی‌اندازهای كلفت اما، گرمایی دلچسب تن سست پیامبر را در بر گرفته بود.

چه مایه پیكر كوفته و روان خسته‌اش در تمنای خواب بود! چه‌سان دلخواه و شیرین بود آن لحظه‌ها! پیامبر، غوطه‌ور در میانه ی خواب و بیداری، ناگاه چندی، صدایی چونان كشیده شدن آهن بر آهن شنید. آنگاه صدایی دیگر در گوشش نشست.

ـ ای جامه بر سر كشیده، برخیز!

صدا، بیگانه و هم آشنا می‌نمود. نرم و هموار. چونان زمزمه‌ی ملایم نسیم كه در میان برگهای نخلی پیچد، یا آواز خیال‌انگیز جویباری كه از میانه‌ی قلوه‌سنگ‌هایی كوچك، در دشتی ساكت راه گشاید و پیش رود. لیك در بُن آن، صلابتی پدرانه بود: آمیزه‌ی مهر و نرمی و قدرت. نه از جنس صدای آدمیان. زلال و شفاف، چونان بلوری روشن و بی‌حباب. بُرنده و با نفوذ، بر مثال شمشیر آب داده‌ی شامی.

محمّد ص پلك بر هم زد و سر، از زیر رو انداز به در كرد. درست آیا شنیده بود او؟! این صدا آیا در بیداری بود؟! ... محمّد ص خواست تا دیگر بار روی‌انداز بر سر كشد و خسبد، كه باز آن صدای آسمان ـ این بار چندی بلندتر ـ در گوش جان پیوسته بیدارش نشست:

ـ‌ ای جامه بر سر كشیده، برخیز!

آه... چگونه از یاد برده بود...! این، همان صدای فرشته‌ی دوشین بود كه در غار حرا و از پس آن، در افقهایِ آسمان صحرا بر او آشكار گشته بود. این، صدای جبریل بود! ... صدا، گویی كه در كوهستانی تهی و برهنه پیچیده باشد، به چند بار در ذهن پیامبر پیچید و در گوش جانش تكرار شد:

«ای جامه بر سر كشیده برخیز و مردمان را بیم ده و پروردگارت را به بزرگی یاد كن؛ ای...

از کتاب آنک آن یتیم نظرکرده، تالیف محمدرضا سرشار، برگرفته از سایت khamenei
آخرین ویرایش: سه شنبه 6 خرداد 1393 01:38

 
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات