السلام علیک ایتها الصغیرة الشهیدة...

شنبه 23 آبان 1394 16:01نویسنده : سمیرا .

 
حضرت رقیه سلام الله علیها


ماجرای دردناک جان­بازی این عاشق خردسال را همه ­ی عزیزان شنیدند که چگونه در فراق پدر می­سوخت!
و وقتی که گریه­ های او  آرامش مرگ­بار کاخ یزیدی را نیمه­ شب به هم زد؛ 
یزید با عصبانیت سر خدمتکارانش داد زد که این سر و صدا چیست؟
گفتند دختر حسین بهانه­ ی پدر را می­ گیرد. گفت: برای این­که آرامش کنید، سر پدرش را بِبَرید.
او بچّه است نمی­فهمد. سر را داخل طَبَقی گذاشتند و روپوشی روی آن انداختند؛
در همان تاریکی­ های دلِ شب سر مطهّر اباعبدالله
7را به مسجد خرابه ­ای که امروز مدفن این دختر بزرگوار اباعبدالله است، وارد کردند. خیلی تعجّب آور بود؛ نیمه­ های شب طَبَقی که ظاهراً طبق غذاست، و پارچه­ ای بر روی آن انداخته شده است.
 رقیه سلام­ الله­ علیها به عمّه­ ی بزرگوارشان، حضرت زینب علیها­السّلام عرضه داشت: عمّه جان من غذا نخواستم که اینها برای من غذا آوردند! حضرت زینب می­دانستند چه فاجعه­ ای در پیش است؛ چیزی نگفتند؛ سکوت کردند.
روپوش را در برابر این دختر سه ساله­ ی ابا عبدالله از روی آن طَبَق برداشتند و سرِ خون­ آلود، لب­ های خشکیده و ترکیده، و دندان­های خرد شده­ ی با چوبِ خِیزَران یزید از زیر آن سرپوش آشکار شد. و آن­ وقت معاشقه­ ی این بلبل اباعبدالله با سر مطهّر پدر بزرگوارش آغاز شد. داستان سفر اسارت را گام به گام برای پدر تعریف کرد؛ تازیانه خوردن­ های عمّه، از مرکب افتادن بین راه، زخم زبان­ ها و مسخره کردن­ های مردم شام، لقمه­ های صدقه تعارف کردن به اهل بیت
و بالأخره در حالی که سر پدر بزرگوار را در آغوش گرفته بود و لب بر لبِ مطهّر اباعبدالله
7گذاشته بود،
یک­باره عمّه دیدند سر یک سو افتاد و رقیه به سوی دیگر افتاد.
روز سوّم یا روز پنجم ماه صفر، روز مُلحَق شدن این دختر سه ساله به پدر بزرگوارش اباعبدالله الحسین علیه­ السّلام است.

استاد طیّب

http://www.ahlevela.com


برچسب ها: شهادت حضرت رقیّه سلام الله علیها ، سوم ماه صفر ،
آخرین ویرایش: شنبه 23 آبان 1394 17:09

 
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic