از آن طرف بام نیفت

دوشنبه 13 آبان 1392 21:21نویسنده : زهرا .

 


امروز با خودم ملاقات کردم
پانزده سال جوانتر بود
فقط اسمش یادم مانده بود: زهرا
اصلا یادم رفته بود چه شکلی است. همینطوری با همان بلوز که توی خانه تنم بود فقط یک مانتو پوشیدم و روسری و چادر و رفتم...
وقتی رسیدم و آن خود قدیمی را دیدم کمی جا خوردم، گفتم که، یادم رفته بود چه شکلی است
یه پیراهن خوشکل پوشیده بود خیلی خانمانه سشوار کشیده بود کلی وسایل پذیرایی چیده بود و چه لفظ قلم و مؤدب
هی تشکر میکرد احترام میگذاشت تواضع میکرد... ادا نبود صادقانه خودش بود ولی طفلک خیلی متکلف بود
درونش ملتهب، نگران، نگران بچه اش، دلخور از مردش
مدام فکر میکرد تحلیل میکرد که هر مسئله چگونه است و چرا و چطور
هی میرفت هی می آمد حرف میزد حرف میزد
سعی کردم با شوخی و آرامش به او بگویم بابا بی خیال! هیچ موضوع جدی وجود ندارد!
همه چیز میتواند خیلی عادی و ساده تلقی شود. زندگی همین است و همیشه همین طور خواهد بود. این تو هستی که آن را یک مسأله می بینی بعد می نشینی و با حرارت برای آن دنبال راه حل میگردی
میشود، واقعا میشود به همه چیز و با همه چیز خندید. همانطور که وقتی یاد اشکهای کودکیمان می افتیم خنده مان میگیرد...

خدایا متشکرم که خودم را به من نشان دادی
یادم باشد پانزده سال دیگر اگر دست داد و با خودم ملاقات کردم بگویم
از آن طرف بام نیفت! بی خیال هم حدی دارد!



برچسب ها: خودشناسی ، افراط ، تفریط ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 13 آبان 1392 22:11

 
شنبه 25 آبان 1392 20:36
خوشبحالت خودتو دیدی
زهرا .
فرمود مومن آینه است از دوستانمان ممنونیم که مثل آینه ما را به خودمان نشان میدهند و شرمنده و عذرخواهیم اگر ناقص و یک جانبه میبینیم
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic