محبت استقلالی با محبت تبعی؟؟!

شنبه 30 آبان 1394 15:56نویسنده : سمیرا .

 



هرچه که محبّت استقلالی بدان پیدا کردی؛ یعنی صرف نظر از خدا آن را دوست داری؛

 پول، مقام، خانه، ماشین، تیتر علمی، شهرت و محبوبیت اجتماعی، وجاهت و آبرو و هرچه که هست،

 اگر دیدید منهای خدا آن را دوست دارید؛ صرف نظر از خدا، خود آن را دوست دارید، آن را انفاق کنید؛

آن را در راه خدا بدهید و قربانی کنید تا بتوانید برسید؛
والاّ از رسیدن خبری نیست؛ والاّ جز توقّف هیچ چیز نیست.

چون تعلّق توقّف می­ آورد. وقتی به چیزی بسته شدی، نمی­توانی راه بروی؛ نمی­توانی به هدف و مقصدت نزدیک شوی؛


امّا محبّت تبعی به ما‌سوی‌الله بسیار قشنگ است و اتّفاقاً اثر محبّت به خداست.

وقتی انسان خدا را دوست داشت، هرچه منتسب به خداست برای انسان دوست ­داشتنی می ­شود.

«عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست»

 بنابراین این هم که گفتم وقتی گفتی
«لا اِلهَ‏ اِلَّا اللهُ‏» یا وقتی به حجّت خدا گفتی در عالم فقط تو را می­خواهم،

مواظب باش که بلا
می­آید برای همین است.

 برای جاهایی است که چیزی غیر خدا، به غیر از وجه الله مستقلاً در دلت برای خودش جا پیدا کرده است؛

 آن­جاست که خدا برای اینکه تو را از شرّ آن نجات دهد، آن را از تو می­گیرد؛

 یا برای اینکه تو را متوجّه کند که خیلی بلند پروازی نکن؛ این حرف­ هایی که می­زنی بزرگ­تر از حدّ توست؛

 باید به خودت بپردازی تا این­گونه شوی؛ الان نیستی؛

با چهارتا لفظ گفتن به آن نقطه نرسیدی
، یک گوشه­ ی آن را می­ساید

 تا حالیمان شود که ای داد بیداد چگونه دادمان رفت هوا.

در هر صورت باید آماده شد.


استاد طیّب

http://www.ahlevela.com


برچسب ها: محبت استقلالی ، محبت تبعی ، محبت به غیر خدا ، متن های کوتاه و قشنگ ،
آخرین ویرایش: شنبه 30 آبان 1394 16:09

 

از ماست که برماست....

شنبه 30 آبان 1394 12:34نویسنده : سمیرا .

 
عکس پوشیه



آیت الله بهاء الدینی:

لذّات روحانی، نصیب چشم و گوش هرزه نمی شود؛ باید خود را اصلاح کرد.

منبع: @
tezkar

برچسب ها: جملاتی از بزرگان ، جملات آیت الله بهاء الدینی ،
آخرین ویرایش: شنبه 30 آبان 1394 12:42

 

این دل ویرانه را آباد کن...

شنبه 23 آبان 1394 16:36نویسنده : سمیرا .

 
خرابه ی شام


این دل ویرانه را آباد کن یابن الحسن
بهر این ویرانه دل غیر از شما معمار نیست

دست من در محضرت خالیست می دانم ولی
مطمئنم با کریمان کارها دشوار نیست

من که سر تا پا گناهم….غیر گریه بر حسین
مرهمی بر زخم های این دل بیمار نیست

زینب و دروازه ی ساعات و یک شهر شلوغ
یک مسلمان در میان این همه اغیار نیست

بین بازار از روی ناقه صدا زد یا أخا
جای خواهرهای تو در بین این بازار نیست

مثل اینکه باز از زوار او جا مانده ام
قسمتم کرب و بلا در اربعین انگار نیست


علی سپهری




برچسب ها: شعر کوتاه و قشنگ در مورد امام زمان ارواحنا فداه ، شعر در مورد امام زمان علیه السلام ، شعر در مورد حضرت زینب سلام الله علیها ،
آخرین ویرایش: شنبه 23 آبان 1394 16:41

 

السلام علیک ایتها الصغیرة الشهیدة...

شنبه 23 آبان 1394 16:01نویسنده : سمیرا .

 
حضرت رقیه سلام الله علیها


ماجرای دردناک جان­بازی این عاشق خردسال را همه ­ی عزیزان شنیدند که چگونه در فراق پدر می­سوخت!
و وقتی که گریه­ های او  آرامش مرگ­بار کاخ یزیدی را نیمه­ شب به هم زد؛ 
یزید با عصبانیت سر خدمتکارانش داد زد که این سر و صدا چیست؟
گفتند دختر حسین بهانه­ ی پدر را می­ گیرد. گفت: برای این­که آرامش کنید، سر پدرش را بِبَرید.
او بچّه است نمی­فهمد. سر را داخل طَبَقی گذاشتند و روپوشی روی آن انداختند؛
در همان تاریکی­ های دلِ شب سر مطهّر اباعبدالله
7را به مسجد خرابه ­ای که امروز مدفن این دختر بزرگوار اباعبدالله است، وارد کردند. خیلی تعجّب آور بود؛ نیمه­ های شب طَبَقی که ظاهراً طبق غذاست، و پارچه­ ای بر روی آن انداخته شده است.
 رقیه سلام­ الله­ علیها به عمّه­ ی بزرگوارشان، حضرت زینب علیها­السّلام عرضه داشت: عمّه جان من غذا نخواستم که اینها برای من غذا آوردند! حضرت زینب می­دانستند چه فاجعه­ ای در پیش است؛ چیزی نگفتند؛ سکوت کردند.
روپوش را در برابر این دختر سه ساله­ ی ابا عبدالله از روی آن طَبَق برداشتند و سرِ خون­ آلود، لب­ های خشکیده و ترکیده، و دندان­های خرد شده­ ی با چوبِ خِیزَران یزید از زیر آن سرپوش آشکار شد. و آن­ وقت معاشقه­ ی این بلبل اباعبدالله با سر مطهّر پدر بزرگوارش آغاز شد. داستان سفر اسارت را گام به گام برای پدر تعریف کرد؛ تازیانه خوردن­ های عمّه، از مرکب افتادن بین راه، زخم زبان­ ها و مسخره کردن­ های مردم شام، لقمه­ های صدقه تعارف کردن به اهل بیت
و بالأخره در حالی که سر پدر بزرگوار را در آغوش گرفته بود و لب بر لبِ مطهّر اباعبدالله
7گذاشته بود،
یک­باره عمّه دیدند سر یک سو افتاد و رقیه به سوی دیگر افتاد.
روز سوّم یا روز پنجم ماه صفر، روز مُلحَق شدن این دختر سه ساله به پدر بزرگوارش اباعبدالله الحسین علیه­ السّلام است.

استاد طیّب

http://www.ahlevela.com


برچسب ها: شهادت حضرت رقیّه سلام الله علیها ، سوم ماه صفر ،
آخرین ویرایش: شنبه 23 آبان 1394 17:09

 

بهترین سلطان عالم از همه تنها تر است...

چهارشنبه 20 آبان 1394 17:05نویسنده : سمیرا .

 
احرار گروپ، امام زمان ارواحنا فداه



هرکجا سلطان بُوَد، دورش سپاه و لشگر است 


پس چرا سلطان خوبان بی سپاه و لشگر است 


با خبر باشید ای چشم انتظاران ظهور


بهترین سلطان عالم از همه 
تنها تر است 


برچسب ها: هرکجا سلطان بُوَد دورش سپاه و لشگر است ، شعرهای کوتاه و قشنگ در مورد امام زمان ارواحنا فداه ،
آخرین ویرایش: - -

 

هوای بارونی...

سه شنبه 19 آبان 1394 23:44نویسنده : سمیرا .

 




چشم هایم را می بندم

باران شنیدنی ست…


خدایا شکر





برچسب ها: هوای بارانی ، باران ،
آخرین ویرایش: یکشنبه 1 آذر 1394 23:51

 

فریب نخور...

سه شنبه 19 آبان 1394 23:18نویسنده : سمیرا .

 



از جمع شدن مردم نباید فریب خورد. مردم نه جمع شدنشان اعتباری دارد و نه پراکنده شدنشان.
 
چند روزی که منافع یا سلیقه‌شان اقتضا می‌کند دور کسی باشند، همراه او هستند.

 چهار روز بعد اگر چیزی از او دیدند که سازگار با سلیقه و میلشان نبود، در تنهایی رهایش می‌کنند.


ملاک دانستن روی‌آوری مردمان، اشتباه بسیار بزرگی است.

 ان‌شاءالله طوری باشیم که با معیارهای اصیل، خود را بسنجیم.

مهدی طیّب، حدیث دوست

http://www.ahlevela.com

برچسب ها: بی‌اعتباری اقبال و ادبار خلق ، شرح حدیث عنوان بصری ، حدیث عنوان بصری ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 20 آبان 1394 00:06

 

جویبر و ذلفا....

دوشنبه 18 آبان 1394 22:30نویسنده : سمیرا .

 
جویبر و ذلفا، ازدواج


- چقدر خوب بود زن می گرفتی و خانواده تشكیل می دادی و به این زندگی انفرادی خاتمه می دادی،

 تا هم حاجت تو به زن برآورده شود و هم آن زن در كار دنیا و آخرت كمك تو باشد.

- یا رسول اللّه! نه مال دارم و نه جمال، نه حسب دارم و نه نسب، چه كسی به من زن می دهد؟

و كدام زن رغبت می كند كه همسر مردی فقیر و كوتاه قد و سیاهپوست و بدشكل مانند من بشود؟ ! .

 - ای جویبر! خداوند به وسیله ی اسلام ارزش افراد و اشخاص را عوض كرد.

رسول خدا پس از آنكه جویبر را از اشتباه بیرون آورد و او را به زندگی مطمئن و امیدوار ساخت،

دستور داد یكسره به خانه ی زیادبن لبید انصاری برود و دختر «ذلفا» را برای خود خواستگاری كند.

 زیادبن لبید از ثروتمندان و محترمین اهل مدینه بود. افراد قبیله ی وی احترام زیادی برایش قائل بودند.

هنگامی كه جویبر وارد خانه ی زیاد شد، گروهی از بستگان و افراد قبیله ی لبید در آنجا جمع بودند.

جویبر پس از نشستن مكثی كرد و سپس سر را بلند كرد

و به زیاد گفت: «من ازطرف پیغمبر پیامی برای تو دارم، محرمانه بگویم یا علنی؟ » .

- پیام پیغمبر برای من افتخار است، البته علنی بگو.

- پیغمبر مرا فرستاده كه دخترت ذلفا را برای خودم خواستگاری كنم.

 - پیغمبر خودش این موضوع را به تو فرمود؟ ! ! .

- من كه از پیش خود حرفی نمی زنم، همه مرا می شناسند، اهل دروغ نیستم.

- عجیب است! رسم ما نیست دختر خود را جز به هم شأنهای خود از قبیله ی خودمان بدهیم.

تو برو، من خودم به حضور پیغمبر خواهم آمد و در این موضوع با خود ایشان مذاكره خواهم كرد.

 جویبر از جا حركت كرد و از خانه بیرون رفت، اما همان طور كه می رفت با خودش می گفت:

 «به خدا قسم آنچه قرآن تعلیم داده است و آن چیزی كه نبوت محمد برای آن است غیر این چیزی است كه زیاد می گوید».

هركس نزدیك بود، این سخنان را كه جویبر با خود زیر لب زمزمه می كرد می شنید.

 ذلفا دختر زیبای لبید كه به جمال و زیبایی معروف بود، سخنان جویبر را شنید، آمد پیش پدر تا از ماجرا آگاه شود.

 - بابا! این مرد كه همین الآن از خانه بیرون رفت با خودش چه زمزمه می كرد و مقصودش چه بود؟ .

 - این مرد به خواستگاری تو آمده بود و ادعا می كرد پیغمبر او را فرستاده است.

- نكند واقعا پیغمبر او را فرستاده باشد و رد كردن تو او را تمرد امر پیغمبر محسوب گردد؟ ! .

 - به عقیده ی تو من چه كنم؟ . - به عقیده ی من زود او را قبل از آنكه به حضور پیغمبر برسد به خانه برگردان، و خودت برو به حضور پیغمبر و تحقیق كن قضیه چه بوده است.
زیاد جویبر را با احترام به خانه برگردانید و خودش به حضور پیغمبر شتافت.

همینكه آن حضرت را دید عرض كرد: «یا رسول اللّه! جویبر به خانه ی ما آمد و همچو پیغامی از طرف شما آورد، می خواهم عرض كنم رسم و عادت جاری ما این است كه دختران خود را فقط به هم شأنهای خودمان از اهل قبیله كه همه انصار و یاران شما هستند بدهیم. »

- ای زیاد! جویبر مؤمن است. آن شأنیتها كه تو گمان می كنی امروز از میان رفته است.

مرد مؤمن هم شأن زن مؤمنه است. زیاد به خانه برگشت و یكسره به سراغ دخترش ذلفا رفت و ماجرا را نقل كرد.

- به عقیده ی من پیشنهاد رسول خدا را رد نكن. مطلب مربوط به من است.

جویبر هرچه هست من باید راضی باشم. چون رسول خدا به این امر راضی است من هم راضی هستم.


 زیاد ذلفا را به عقد جویبر درآورد. مهر او را از مال خودش تعیین كرد. جهاز خوبی برای عروس تهیه دید.

از جویبر پرسیدند: «آیا خانه ای در نظر گرفته ای كه عروس را به آن خانه ببری؟ .

 بقیه در ادامه ی مطلب

ادامه مطلب
برچسب ها: جویبر و ذلفا ، زندگی بر اساس اسلام ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 18 آبان 1394 22:38

 

تعداد کل صفحات ( 2 ) 1 2
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو