السلام علیک یا رسول الله

دوشنبه 5 خرداد 1393 17:14نویسنده : زهرا .

 


پیشواى دهم ما حضرت امام هادى علیه السلام مى‏ فرماید: «هنگامى كه محمد صلى الله علیه و آله ترك تجارت شام گفت و آنچه خدا از آن راه به وى بخشیده بود به مستمندان بخشید، هر روز به كوه حراء مى‏ رفت و از فراز آن به آثار رحمت پروردگار مى‏ نگریست، و ...  اطراف آسمان‏ها و كرانه‏ هاى زمین و دریاها ، دره‏ ها ، دشت‏ها و بیابان‏ها را از نظر مى‏ گذرانید، ... ازآنچه مى‏ دید، به یاد عظمت ‏خداى آفریننده مى ‏افتاد. آن گاه با روشن بینى خاصى به عبادت خداوند اشتغال مى‏ وزید.

چون به چهل سالگى رسید خداوند به قلب وى نظر نمود، دل او را بهترین و روشنترین و نرمترین دلها یافت. در آن لحظه خداوند فرمان داد درهاى آسمان‏ها گشوده گردد. محمد صلى الله علیه و آله از آنجا به آسمان‏ها مى‏ نگریست، سپس خدا به فرشتگان امر كرد فرود آیند، و آنها نیز فرود آمدند، و محمد صلى الله علیه و آله آنها را مى‏ دید. خداوند رحمت و توجه مخصوص خود را از اعماق آسمان‏ها به سر محمد صلى الله علیه و آله و چهره او معطوف داشت.

در آن لحظه محمد صلى الله علیه و آله به جبرئیل كه در هاله ‏اى از نور قرار داشت نظر دوخت. جبرئیل به سوى او آمد و بازوى او را گرفت و سخت تكان داد و گفت: اى محمد! بخوان. گفت چه بخوانم؟ «ما اقرا»؟ جبرئیل گفت: «نام خدایت را بخوان كه جهان و جهانیان را آفرید. خدائى كه انسان را از ماده پست آفرید. بخوان كه خدایت ‏بزرگ است. خدایى كه با قلم دانش آموخت و به انسان چیزهائى یاد داد كه نمى‏ دانست‏». پیك وحى، رسالت‏ خود را به انجام رسانید، و به آسمان‏ها بالا رفت. محمد صلى الله علیه و آله  نیز از كوه فرود آمد. از مشاهده عظمت و جلال خداوند و آنچه به وسیله وحى دیده بود كه از شكوه و عظمت ذات حق حكایت مى‏ كرد، بى هوش شد، و دچار تب گردید.

از این كه مبادا قریش و مردم مكه نبوت او را تكذیب كنند، و به جنون و تماس با شیطان نسبت دهند، نخست هراسان بود... در این وقت‏ خداوند اراده كرد به وى نیروى بیشترى عطا كند، و به دلش قدرت بخشد. بدین منظور كوه‏ها و صخره‏ ها و سنگلاخها را براى او به سخن در آورد. به طورى كه به هر كدام مى‏ رسید، به وی اداى احترام مى‏ كردند و مى‏ گفتند: السلام علیك یا حبیب الله! السلام علیك یا ولى الله! السلام علیك یا رسول الله!

...همین كه وارد خانه شد پرتوى از نور و بویى خوش فضاى خانه را فرا گرفت. خدیجه پرسید این چه نورى است؟ پیغمبر فرمود: این نور نبوت است. اى خدیجه! بگو لا اله الا الله و محمد رسول الله. سپس پیغمبر ماجراى بعثت را چنانكه اتفاق افتاده بود براى خدیجه شرح داد و افزود كه جبرئیل به من گفت: «از این لحظه تو پیغمبر خدایى‏». خدیجه كه از سالها پیش هاله ‏اى از نور نبوت را در سیمای درخشان همسر محبوب خود دیده و از كردار و رفتار و گفتار او هزاران راز نهفته و شادى بخش خوانده بود گفت: به خدا دیر زمانى است كه من در انتظار چنین روزى به سر برده‏ ام، و امیدوار بودم كه روزى تو رهبر خلق و پیغمبر این مردم شوى...


برگرفته از سایت javedan


آخرین ویرایش: دوشنبه 5 خرداد 1393 17:15

 

آنک آن یتیم نظر کرده

یکشنبه 4 خرداد 1393 23:55نویسنده : زهرا .

 




روز با روح شیری خویش، در كار دمیدن در كالبد رخوت‌زده‌ی شهر بود. تاریكی نرم‌نرم واپس می‌نشست و روشنایی پیش می‌خزید. سیاهی رنگ می‌باخت و هر دَم نازكتر می‌گشت، و سپیدی بر آن چیرگی می‌یافت. خدیجه س، در كنار شوی، بر تخت میهمانسرا، در خوابی سنگین بود. هم، پیامبر را خوابی ژرف در خود گرفته بود. از پسِ آن ماجرای شگفتِ دوشین و آن مایه هیجان‌ها و خلجانها و آن خفتن دیرگاه، این‌سان ماندن ایشان در خواب، امری شگفت نبود. هر چند پیشتر، پیوسته در این ساعت، از خواب برخاسته بودند.

با نشستن نخستین گنجشك بر كف سنگفرش حیاط، پیامبر ناگاه در جان خویش جنبشی احساس كرد. نخست در زیر عبا و لحاف و گلیم، سنگین، جنبید. پس نرم پلك گشود، و دیگر بار دیده بربست. از آن تب و لرز پیشین، هیچ اثر نمانده بود. لیك كوفتگی‌ای سخت در تن و دردی اندك در سر بر جای مانده بود. به حیاط اندر، خنكای سپیده دم واپسین روزهای پاییز كه از جانب صحرا در زیر پوست شهر می‌دوید، لرزه بر تن گنجشكان می‌افكند. در زیر آن روی‌اندازهای كلفت اما، گرمایی دلچسب تن سست پیامبر را در بر گرفته بود.

چه مایه پیكر كوفته و روان خسته‌اش در تمنای خواب بود! چه‌سان دلخواه و شیرین بود آن لحظه‌ها! پیامبر، غوطه‌ور در میانه ی خواب و بیداری، ناگاه چندی، صدایی چونان كشیده شدن آهن بر آهن شنید. آنگاه صدایی دیگر در گوشش نشست.

ـ ای جامه بر سر كشیده، برخیز!

صدا، بیگانه و هم آشنا می‌نمود. نرم و هموار. چونان زمزمه‌ی ملایم نسیم كه در میان برگهای نخلی پیچد، یا آواز خیال‌انگیز جویباری كه از میانه‌ی قلوه‌سنگ‌هایی كوچك، در دشتی ساكت راه گشاید و پیش رود. لیك در بُن آن، صلابتی پدرانه بود: آمیزه‌ی مهر و نرمی و قدرت. نه از جنس صدای آدمیان. زلال و شفاف، چونان بلوری روشن و بی‌حباب. بُرنده و با نفوذ، بر مثال شمشیر آب داده‌ی شامی.

محمّد ص پلك بر هم زد و سر، از زیر رو انداز به در كرد. درست آیا شنیده بود او؟! این صدا آیا در بیداری بود؟! ... محمّد ص خواست تا دیگر بار روی‌انداز بر سر كشد و خسبد، كه باز آن صدای آسمان ـ این بار چندی بلندتر ـ در گوش جان پیوسته بیدارش نشست:

ـ‌ ای جامه بر سر كشیده، برخیز!

آه... چگونه از یاد برده بود...! این، همان صدای فرشته‌ی دوشین بود كه در غار حرا و از پس آن، در افقهایِ آسمان صحرا بر او آشكار گشته بود. این، صدای جبریل بود! ... صدا، گویی كه در كوهستانی تهی و برهنه پیچیده باشد، به چند بار در ذهن پیامبر پیچید و در گوش جانش تكرار شد:

«ای جامه بر سر كشیده برخیز و مردمان را بیم ده و پروردگارت را به بزرگی یاد كن؛ ای...

از کتاب آنک آن یتیم نظرکرده، تالیف محمدرضا سرشار، برگرفته از سایت khamenei
آخرین ویرایش: سه شنبه 6 خرداد 1393 01:38

 

عرفان بازی

جمعه 2 خرداد 1393 22:31نویسنده : زهرا .

 
من در این آبادی پی چیزی میگشتم، پی خوابی شاید
پی نوری ریگی لبخندی...
راه افتادم

(سهراب سپهری)



اصلا میدانم دنبال چی هستم؟
نکند خیال برم داشته
دیدم بزرگان اهل جلسه بودند فکر کردم هرکس برود جلسه بزرگ میشود
فکر کردم قاطی بزرگان بنشینم کار تمام است
چار تا ذکر بگویم خودبخود علم لدنی پیدا میکنم!
استاد ببینم خودبخود شاگرد میشوم سالک میشوم
هنوز نه تفکری نه ادبی نه اطاعتی نه سکوتی نه تحملی نه پروایی نه هراسی...
اینهمه رفتم و آمدم چه شد؟
یقین های خیالی، بازی های جدی
نکند خودم را سرگرم کرده ام!
عرفان بازی
علم بازی
توجیه بازی
بازی ها تمامی ندارند
بازی های پنهانی نفس آدمی
تا توی جهنم هم مشغول بازی و توجیه هستیم
و هر کس به دیگری نگاه میکند، گویا عاقل اندر سفیه
یک بار به خودت نگاه کن:
وسط بازی هستی!


برچسب ها: عرفان ، استاد ، سالک ، بازی ،
آخرین ویرایش: جمعه 2 خرداد 1393 22:31

 

بر خویشتن بگرییم

یکشنبه 28 اردیبهشت 1393 16:44نویسنده : زهرا .

 


چون گنهکاران امّت محمّد6 را بر لبۀ دوزخ آورند و چشمشان بر آتش افتد گویند:

ای مالک دوزخ آیا اجازه میدهی بر خویشتن بگرییم؟ پس آنقدر میگریند که خون از دیدگانشان جاری میشود. مالک میگوید: چه نیکو بود اگر این گریه ها در دنیا و از ترس خدا میبود و اگر چنین بود امروز طعمۀ آتش نمی شدید پس به نگهبانان دوزخ میگوید آنها را در آتش افکنید! پس آتش آنها را فرامیگیرد... مالک میگوید: صورتهای آنها را نسوزان که چه بسیار این چهره ها برای خدا سجده کرده اند و دلهای آنها را نسوزان که بسیار در ماه رمضان تشنگی برده اند و آنها فریاد میزنند: یا ارحم الرّاحمین! یا حنّان و منّان!...

پس خداوند به جبرئیل میگوید: گنهکاران امت محمّد6 چه میکنند؟ ... برو ببین در چه حالی هستند... آنها جملگی فریاد میزنند: ای جبرئیل سلام ما را به محمّد6 برسان و بگو گناهان ما بین ما و تو جدایی افکند... پس پیامبر نزد عرش خدا می آید و به سجده می افتد و ثناء او میگوید... خطاب میرسد: شفاعتت را دربارۀ آنها پذیرفتم پس به دوزخ برو و هرکه را لا اله الا الله میگوید خارج کن...

آیت الله میرزا جواد ملکی تبریزی، اسرار الصلاه، ص 219-221



آخرین ویرایش: - -

 

میان ماندن و رفتن

چهارشنبه 24 اردیبهشت 1393 22:52نویسنده : زهرا .

 





میان
ماندن و رفتن حکایتی کردیم
که آشکارا در پرده ی کنایت رفت

مجال ما هم این تنگ مایه بود و دریغ
که مایه خود همه در وجه این حکایت رفت!


آخرین ویرایش: شنبه 27 اردیبهشت 1393 00:03

 

قد افلح المؤمنون

یکشنبه 21 اردیبهشت 1393 23:18نویسنده : زهرا .

 

فاطمه‌ بنت­ اسد3 روبروی کعبه ایستاد و سرش را به­ آسمان بلند کرد: ... خدایا! به حقّ خانه­ کعبه و کسی که آن را بنا کرد و به­ حقّ فرزندی که در رحم دارم و با من سخن می­گوید ،و  یقین دارم یکی از آیات و راهبران راه تو خواهد بود درخواست می‌کنم که به دنیا آوردن این فرزند را بر من آسان گردانی.

عبّاس بن عبدالمطلب و یزید­بن ­قَعنَب گفتند: دیدیم کعبه از پشت ( نقطه‌ی مقابل در کعبه ) شکافته شد. و فاطمه3 وارد کعبه و از دیدگان ما مخفی شد. سپس دیوار دوباره به ­هم ­چسبید.... و فاطمه­­3 سه روز درون کعبه ماند. در طول این سه روز اهل مکّه در بازار، و زن­های مکّه هم در پوشش­ها و سراپرده‌هایشان راجع به این ماجرا با هم حرف می­زدند.

بعد از سه روز دوباره دیوار خانه­ کعبه از همان محلّ باز شد. فاطمه‌بنت‌اسد3 درحالی­­که علی 7 را در دست­ داشت، از کعبه بیرون آمد. سپس خطاب به مردمی که در مسجدُالحرام بودند، فرمود: ای گروه مردم! خدای عزّوجلّ مرا از بین خلق خود انتخاب کرد و بر زن­های دیگری که پیش از من، آنها را برگزیده بود، فضیلت و برتری داد...؛ بر آسیه­ بِنت ­مُزاحم، مریم­ بِنتِ­ عمران و بر همه­ زنانی که پیش از من در عالم بودند؛ زیرا من در داخل خانه­ کعبه فرزندم را به دنیا آوردم و  سه روز درون کعبه مهمان خدا بودم و خدای­ متعال در این سه روز با میوه­ ها و غذاهای بهشتی، از من پذیرایی کرد. هنگامی­که خواستم همراه فرزندم، از کعبه بیرون بیاییم، هاتفی ندا داد. و گفت:

ای فاطمه! نام این فرزند را علی بگذار؛ چرا­که من علیِّ اَعلیٰ هستم. و من این فرزند را از قدرت، عزِّ جلال و شکوه و قسط و عدالت خود آفریدم. و اسم او را از اسم خود مشتق کردم. و او را با آداب خود ادب آموختم و تربیت کردم. و کار خود را به او تفویض کردم.  و او را بر علوم پیچیده­ خود آگاه کردم. و او در خانه­ من متولّد شد. و او اوّلین شخصی است که بالای خانه­ من (کعبه) اذان می­گوید. و اوست که بت­ها را می­شکند و آنها را به صورت‌هایشان، به بیرون از کعبه پرتاب­ می­کند. ؛ و اوست که مرا بزرگ خواهد داشت، تمجید و تهلیل خواهد کرد و برای من «لا الـٰـه اِلاَّ الله» خواهد گفت. ؛ و او بعد از حبیب و محبوب و پیامبر و برگزیده­ من از خلقم، امام و وصیّ او خواهد بود. پس خوشا به حال کسی­که علی7 را دوست بدارد و او را یاری و نصرت کند. و وای ­بر ­کسی­که در‌برابر او سرکشی کند؛ بخواهد او را خوار سازد و حقّ او را انکار کند.

هنگامی­که ابوطالب7 فرزند را دید، از دیدار او مسرور شد و علی7 به پدر سلام کرد و گفت: ای پدر! سلام بر تو و رحمت و برکات الهی بر تو باد! سپس رسول خدا6 وارد اتاق شدند. به ­محض ورود پیامبر، نوزاد به جنبش و ­حرکت در­آمد و به ‌چهره­ پیامبر6 لبخندی زد و  عرضه داشت: سلام بر تو ای رسول خدا و رحمت و برکات الهی بر تو باد! آنگاه فرمود: بِسْمِ اللهِ الرَّحْمـٰنِ الرَّحِیمِ؛ قَدْ اَفْلَحَ الْمؤْمِنونَ؛ الَّذِینَ هُمْ فِی صَلاتِهِمْ خاشِعونَ...  

از سایت ahlevela.com




آخرین ویرایش: دوشنبه 22 اردیبهشت 1393 00:54

 

دوستان را کجا کنی محروم تو که با دشمنان...

جمعه 19 اردیبهشت 1393 22:26نویسنده : زهرا .

 


بكربن صالح گوید: به امام ابى جعفر ثانى محمد الجواد ع نامه نوشتم که: پدرم ناصبى و خبیث الرأى است، از او بسیار سختى دیده ‏ام، فدایت شوم براى من دعا كن و بفرما چه كنم، آیا افشاء و رسوایش كنم یا با او مدارا نمایم؟
امام ع در جواب نوشت: مضمون نامه‏ ات را درباره پدرت فهمیدم، پیوسته انشاء الله براى تو دعا مى‏كنم، مدارا براى تو بهتر از افشاگرى است، با سختى آسانى هست، صبر كن «ان العاقبة للمتقین» خدا تو را در ولایت كسى كه در ولایتش هستى ثابت فرماید. ما و شما در امانت خدا هستیم خدایى كه امانتهاى خویش را ضایع نمى‏كند.
بكربن صالح گوید: خدا قلب پدرم را به من برگردانید بطورى كه در كارى با من مخالفت نمى‏كرد.
برگرفته از سایت javedan

آخرین ویرایش: جمعه 19 اردیبهشت 1393 22:56

 

نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم؟

سه شنبه 16 اردیبهشت 1393 23:39نویسنده : زهرا .

 
انّ فی ایّام دهرکم نفحات الا فتعرّضوا لها
در روزهای زندگی شما گاه نسیمهایی می وزد، هشیار باشید و خود را در معرض آن قرار دهید



گفتم بیا با هم برویم
گفت حرف تازه ای نمی شنوم هرچه می گوید می دانم و شنیده ام
گفتم دنبال حرف نیستم
گفت پس چرا می روی پای حرفش می نشینی؟
گفتم پای حرفش نمی نشینم پای نَفَسش می نشینم
اول تکلیفت را معلوم کن دنبال چی هستی؟
دنبال چی هستم؟ حرف؟! مطلب جدید؟! میخواهم معلوماتم را اضافه کنم؟!
مگر پیغمبر چقدر حرف جدید میزد؟!
اتفاقا به پیغمبر ایراد میگرفتند که این حرفها کهنه است اساطیر الاولین است!
اصل حرف پیغمبر همان پرستش خدای یکتا و بهشت و جهنم بود که همه انبیای پیشین گفته بودند
اصلا مگر پیغمبر با حرف مردم را زیرو رو کرد؟!
پیغمبر با نفس رحمانی اش همه را متحول میکرد
این حرفها را بسیار گفته ایم و شنیده ایم
از حرف خسته ام
دنبال نَفَس رحمان میگردم

آخرین ویرایش: چهارشنبه 17 اردیبهشت 1393 00:20

 

تعداد کل صفحات ( 10 ) 1 2 3 4 5 6 7 ...
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic