رفتار عادی

شنبه 11 آبان 1392 00:38نویسنده : زهرا .

 
«او از همان آغاز دوران کودکی مرده بود و با موت زندگی میکرد و یک سر سوزن چشم به این دنیا باز نکرد»
حاج آقا دولابی رضوان الله علیه (مصباح الهدی ، ص 256)



«رفتار من عادی است
اما نمیدانم چرا این روزها از دوستان و آشنایان هرکس مرا می بیند
از دور
میگوید انگار حال و هوای دیگری داری
اما
من مثل هر روزم با آن نشانیهای ساده با همان امضا همان نام
و با همان رفتار معمولی مثل همیشه ساکت و آرام
این روزها تنها حس میکنم گاهی کمی گنگم گاهی کمی گیجم
این روزها گاهی از روز و ماه و سال از تقویم از روزنامه بیخبر هستم
از جمله دیشب هم دیگرتر از شبهای بیرحمانه دیگر بود
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب جورابهایم را اتو کردم
تنها حدود هفت فرسخ در اتاقم راه رفتم
با کفشهایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم
و سطر سطر نامه ها را دنبال آن افسانۀ موهوم دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامه هایم بوی غریب و مبهمی میداد
انگار از لابلای کاغذ تاخوردۀ نامه بوی تمام یاسهای آسمانی احساس میشد
... این روزها دیگر تعداد موهای سفیدم را نمیدانم
گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک یک روز کامل جشن میگیرم
گاهی صدبار در یک روز می میرم
حتی یک شاخه از محبوبه های شب، یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است
... اما غیر از همین حسها که گفتم و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی حال و هوای دیگری در دل ندارم
رفتار من عادی است!»





برچسب ها: موت ، زندگی ، حاج آقا دولابی ،
آخرین ویرایش: - -

 

زود برگرد

شنبه 27 مهر 1392 22:38نویسنده : زهرا .

 



نمی دانی چقدر پشیمانم!
گفت نه به آن آرزوها و اداهای عارفانه ات نه به این پشیمانی هایت
گفتم تو نمی دانی
نمی دانی که چه بیچاره میشود ذرۀ کوچک وقتی در مدار نور بیفتد و همچنان تاریک باشد
به قول فردوسی بزرگ:
روانش گمان نیایش نداشت
زبانش توان ستایش نداشت

خوش به حال آن زن جادو که به تیغ رستم از روان و زبان تاریک خود رست
کاش رستمی تیغ برمی گرفت و مرا از تاریک روانم و کوچک توانم می رهاند
در من نمیگنجد طاقتش را ندارم
گفت تو که طاقت یک دوست خدا را نداری،
چگونه سودای خدا و پیغمبر داری؟!

هر وقت یک ولی خدا را ملاقات کردی او را ببین و زود برگرد. برای اینکه ممکن است بمانی و غافل شوی و طوری عمل کنی که اهانت آمیز باشد.

حاج آقا دولابی رضوان الله علیه




برچسب ها: ملاقات ، ولی خدا ، حاج آقا دولابی ،
آخرین ویرایش: شنبه 27 مهر 1392 22:41

 

قربان

چهارشنبه 24 مهر 1392 10:50نویسنده : زهرا .

 


می خواستم خودم را قربانی کنم
هرچه دارم فدا کنم
با افتخار دنبال خودم میگشتم تا پیدایش کنم تربیتش کنم
بزرگ شوم
فدایی شوم
می خواستم بشوم
با التهاب و حسرت می خواستم بشناسم
خودم را ، او را
می خواستم به عرفه و به قربان برسم
دربدر دویدم گشتم
اما هیچ نیافتم
باور نمیکردم که اصلا چیزی برای قربانی وجود ندارد
چقدر دشوار و عجیب است که ببینی چیزی برای فدا کردن نداری

دیدم این چیزی است که باید بشناسم و فدا کنم
تصور اینکه کسی هستی و میکوشی به جایی برسی و چیزی بشوی
بیخیال 
بیخیالِ خودت شو
قرار نیست چیزی بشوی حتی فدا بشوی
فقط به دست و پا زدن کودکانه ات ادامه بده تا خوب باور کنی که هیچ نیستی

شخص بزرگی می خواست به کسی کمک کند و می دانست او کار بلد نیست و خرابکاری می کند، ولی برای اینکه عزّتش محفوظ بماند گفت بیا اینجا کار کن. گرچه او خراب می کرد، ولی به او مزد می داد.
خدا با بنده اش اینچنین است.


حاج آقا دولابی رضوان الله علیه





برچسب ها: قربان ، عرفه ، هیچ ، حاج آقا دولابی ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 24 مهر 1392 10:55

 

گسست

سه شنبه 16 مهر 1392 12:00نویسنده : زهرا .

 



فکر نکن، فکر نکن، فکر نکن
اگر فکرش را بکنی می بینی که  جا مانده ای!
وسط راه خواب مانده ای
خواهر، برادر
پدر
همه رفته اند
باورت میشود؟
چطور ممکن است؟
آخر قرار نبود اینطور شود!
هی نگاه می کنی هی صبر می کنی
بیهوده  ایستاده ای
 آنها که رفته اند بازنمی گردند
همچنان می روند
آنقدر می روند
تا این فاصله به یک گسست  تبدیل شود
و این گسست در درون توست
چقدر دور شده ای
راه کجاست؟!

بسته شدن راه کربلا اثر کفران نعمتی است که مردم کردند... این بار که راه باز می شود، مواظب باشید...

حاج آقا دولابی رضوان الله علیه





برچسب ها: راه ، کربلا ، حاج آقا دولابی ،
آخرین ویرایش: سه شنبه 16 مهر 1392 12:01

 

خواب و خیال

سه شنبه 9 مهر 1392 22:10نویسنده : زهرا .

 


تو فکر می کنی من شعر می گویم یا بازی احساسات راه انداخته ام؟!

مگر نمی شنوی که هیچ صدایی نیست جز صدای او

مگر نمی بینی که  چطور  جایی برای کسی باقی نمانده

«آخر من کیستم؟! من خود نیستم. همان نیست هم نیستم

درمانده تر از من کیست؟ آویخته ی نمی دانم ها و نمی توانم ها

ای آنکه نمی دانم کیستی یا چیستی
 
ای همه ی هستی
 
گویا هستی!

«اگر کسی گفت همه ی اینها خواب و خیال است، بگو خواب و خیال خوب بهتر از خواب و خیال بد است.»
                                                  حاج آفا دولابی رضوان الله علیه




برچسب ها: خیال ، خدا ، حاج آقا دولابی ،
آخرین ویرایش: سه شنبه 9 مهر 1392 22:14

 

خوش باور

شنبه 6 مهر 1392 22:40نویسنده : زهرا .

 
لا یسمعون حسیسها



یواشکی یه علامت گذاشته ام روی صفحۀ سیصد و سی و یک قرآنم
هر وقت می خوام باز کنم چشمامو می بندم میگم: حالا چی میخوای به من بگی؟!
بعد با دلواپسی باز می کنم: لا یسمعون حسیسها
هرگز حتی صدای دوزخ را نمی شنوند
وای خدا جونم چقد تو خوبی فقط حرفای خوبت رو به من می گی!
هرگز هرگز هرگز صدای دوزخ را نخواهم شنید.

به خدا و خوبان خدا خوش باور باشید. خوش باوری به آنها خوب است. ولو دراثر آن به ظاهر سرتان کلاه رفت، سجدۀ شکر کنید.

حاج آقا دولابی رضوان الله علیه

برچسب ها: خدا ، خوش باوری ، قرآن ، حاج آقا دولابی ،
آخرین ویرایش: شنبه 6 مهر 1392 23:44

 

بیا دوتایی بترسیم

سه شنبه 12 شهریور 1392 16:35نویسنده : زهرا .

 
اول رفیق راه را پیدا کن، بعد حرکت کن. الرّفیق ثم الطّریق

                                                  حاج آقا دولابی رضوان الله علیه

مثل برۀ گمشدۀ حضرت عیسی ع تازه شبان آسمانیم را پیدا کرده ام. اما بره ها همیشه در معرض گم شدن و جا ماندن هستند. شبان سعیش را میکند ولی شاید نمیتواند تک تک بره ها را بغل کند و هر لحظه در گوششان بخواند: بره جون به من اعتماد کن نترس...
 بره ها باید کنار هم راه برن تا به هم قوت قلب بدن تا ببینن تنها نیستن چون کوچیکن و بعضی وقتها شبان را که آن جلو راه میرود نمی بینند. اما همدیگر را بهتر می بینند.
من یه برۀ نو پا هستم و ته دلم لرزان است چون با بقیۀ بره ها هنوز به قدر کافی دوست نشدم. به چوپان اعتماد دارم ولی نمیتونم هی برم سراغش و بگم وووووی میترسم و او هی بگوید بره جون نترس من هستم.
راه، سخت تاریک لغزان... به بغل دستیم نگاه میکنم:

برّه جون بیا با هم راه بریم و دو تایی بترسیم شاید ترسمون کمتر بشه

برچسب ها: رفیق ، طریق ، حاج آقا دولابی ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 12 شهریور 1393 16:35

 

دیو و دلبر

سه شنبه 2 مهر 1392 20:41نویسنده : زهرا .

 


دیو را می شناسم
همان کوچک مجهول که از تصویر خویش می هراسد
همان که تا دهان باز می کند، هول و تلخی، و تندی گزندۀ تاریکی بیرون می زند
همان که در غار شب، تا صبح سنگین و بی حیات می خسبد
همان که وارونه کار است، همه کارش ناتمام است
همان که دست و دلش هر یک به سویی می رود

دیو را خوب می شناسم
کافی است شهامت داشته باشم در آینه نگاه کنم
می دانی دلبرم! بر دیو ترحم می کنم دلداریش می دهم
می  دانم روزی خواهی آمد، درون آینه پا خواهی گذاشت
و دیو در استحالۀ شگفت نور و تاریکی دلبری خواهد شد.
می دانم زود خواهی آمد.

«محبّت کارش تغییر دادن و رنگ زدن است. مگر نمی بینی آن کسی که دوستش داری، اخلاق و رفتار تو را عوض کرده و تو مانند او شده ای؟ موالیان ما، ما را با محبّت خود رنگ الهی می زنند».

حاج آقا دولابی رضوان الله علیه




برچسب ها: محبت ، رنگ الهی ، اخلاق ، حاج آقا دولابی ،
آخرین ویرایش: سه شنبه 2 مهر 1392 22:34

 

تعداد کل صفحات ( 3 ) 1 2 3
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic