دلخوری

شنبه 23 شهریور 1392 22:31نویسنده : زهرا .

 
" آی عشق! آی عشق! چهرۀ آبیت پیدا نیست

آی عشق! آی عشق! رنگ آشنایت پیدا نیست"




قدیم پلو کم خورده می شد. پسر جوانی همیشه در خیال خود شب عروسی اش را ترسیم می کرد و با خود می گفت آن شب پلوی مفصلی خواهم خورد. شب عروسی، پدرش مهمان ها را بر سر سفره دعوت کرد و به پسرش گفت: تو سر سفره نرو. پسر بی خبر از آنکه غذای مفصلی برای او در حجله قرار داده اند تا با عروس خانم بخورد، از اینکه پدرش مانع شد همراه مهمان ها غذا بخورد و شکمی از عزا درآورد، به شدت دلخور شد. آخر شب که مهمان ها رفتند،پدرش به او گفت: خوب حالا برو به حجله. پسر که خُلقش از دست پدرش به شدت تنگ بود، با دلخوری گفت: ارواح باباش! هرکه پلو را خورده برود به حجله!
نکند ما هم خُلقمان از دست خدا و موالیانمان تنگ باشد و وقتی راه وصال و لقاء باز می شود و ما را فرامی خوانند، مثل آن داماد باشیم؟ وقتی که با خدا خلوت می کنیم و بر سر سجادۀ عبادت می نشینیم و یا وقتی موت می آید و به حجله گاه مؤمنین می رویم، نکند خُلقمان از خدا تنگ باشد!
                                             حاج آقا دولابی رضوان الله علیه

برچسب ها: دلخوری ، خدا ، وصال ، حاج آقا دولابی ،
آخرین ویرایش: یکشنبه 24 شهریور 1392 00:09

 

 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic