ششمین شب... یاد قاسم (علیه السلام)...

دوشنبه 27 مهر 1394 12:55نویسنده : سمیرا .

 
قاسم بن الحسن



امام حسین روز عاشورا، در چند مورد نفرین کردند.

من به یک موردش اشاره می‌کنم که در آن موارد دل حسین (علیه السلام) خیلی سوخت.

یعنی صحنه، برای حسین (علیه السلام)، صحنه جان‏گذازی بود که اینها را نفرین کرد.

با اینکه می‏دانست انجام کارشان چیست، باز هم آنها را نفرین کرد. در یک عبارت گفت:

«اللَّهُمَّ احْبِسْ عَنْهُمْ قَطْرَ السَّمَاءِ وَاحرِمهُم بَرَکَاتِکَ اللَّهم لاتَرضَ عَنهُم أبَداً». بحارالأنوار، ج 45، ص 9

خدایا بارش آسمان را از آنان بازدار! از برکت‏هایت محرومشان کن! بار خدایا! هرگز از این مردم خشنود نشو!

ذکر مصیبت حضرت قاسم‌بن‌الحسن علیه السلام

کجا بود که امام این جملات را گفت؟! من حالا یکی‏ از آنها را می‌گویم. التماس دعا! بروم سراغ توسلم.

مجلسی می‏نویسد: روز عاشورا امام حسین ایستاده بود. «فَبَرَزَ مِنَ الخَیمَةِ غُلامٌ لَم یَبلُغِ الحُلُمَ»؛

حضرت ایستاده بود، یک‏ وقت دید نوجوانی از خیمه‏ ها بیرون آمد.

بعضی‏ ها دارند که: «وَجهُهُ کَانَ کَفَلقَةِ القَمَرِ»؛ چهره‏اش مثل ماه‏پاره بود.

حق دارد حسین (علیه السلام) اینها را نفرین کند. یک ماه‏پاره بیرون آمد.

خدمت حسین (علیه السلام) آمد و خواست که اجازه بگیرد تا به میدان برود.

می‏نویسند: «فَلَمَّا نَظَرَ الحُسَینُ إلَیهِ قَد بَرَزَ»، وقتی امام حسین چشمش افتاد به این نوجوان که آمده،

«إعتَنَقَهُ» او را در بغل گرفت، «وَ جَعَلَا یَبکِیَانِ حَتَّی غُشِیَ عَلَیهِمَا» این‌قدر حسین (علیه السلام) گریه کرد، این‌قدر قاسم گریه کرد...

امام حسین اجازه میدان به او نداد.

می‏نویسند: «فَلَم یَزَل یُقَبِّل یَدَیهِ وَ رِجلَیهِ حَتَّی أذِنَ لَهُ» آن‌قدر دست و پای عمو را بوسه زد، تا عمو به او اجازه داد که به میدان برود.

این صحنه از آن صحنه‏ هایی است که امام حسین شدیداً متأثر شده است، و شدیداً نگران قاسم بود.

حضرت نگران قاسم بود. حمید بن‏ مسلم می‏گوید: وقتی این جوان آمد، دیدم عمر ابن سعد عضدی رو کرد به من و گفت: «والله لأشُدَّنَ عَلَیهِ»؛ قسم خورد که من می‏روم و کارش را تمام می‏کنم. به او گفتم:

«سبحان الله، ما ترید»؟ چه کار می‏خواهی بکنی؟

 این همه دورش را گرفتند، آنها کافی نیستند که تو هم می‏خواهی بروی؟

می‏گوید: «فما ولّی وجهه حتی ضرب الغلام رأسه بالسیف»؛ می‏گوید قاسم رویش را برنگردانده بود که با شمشیر چنان به فرق قاسم زد، «فوقع بوجهه علی الأرض». قاسم به رو زمین افتاد...

«فنادی یا عماه!» صدایش بلند شد، عمو را صدا کرد.

حسین (علیه السلام) مثل یک باز شکاری، خودش را به قاسم رساند، صدای او آمد، این‌طور سریع آمد اما چه دید؟

با چه صحنه ‏ای روبه ‏رو شد؟ اینجا جا داشت نفرین کند، چون دید قاسم پاهایش را روی زمین...


آقا مجتبی تهرانی

http://www.mojtabatehrani.ir/fa/Content/586



برچسب ها: متن روضه ی قاسم بن الحسن علیه السلام ، روضه ی قاسم بن الحسن از زبان آقا مجتبی تهرانی ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 27 مهر 1394 13:05

 

 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات