جویبر و ذلفا....

دوشنبه 18 آبان 1394 21:30نویسنده : سمیرا .

 
جویبر و ذلفا، ازدواج


- چقدر خوب بود زن می گرفتی و خانواده تشكیل می دادی و به این زندگی انفرادی خاتمه می دادی،

 تا هم حاجت تو به زن برآورده شود و هم آن زن در كار دنیا و آخرت كمك تو باشد.

- یا رسول اللّه! نه مال دارم و نه جمال، نه حسب دارم و نه نسب، چه كسی به من زن می دهد؟

و كدام زن رغبت می كند كه همسر مردی فقیر و كوتاه قد و سیاهپوست و بدشكل مانند من بشود؟ ! .

 - ای جویبر! خداوند به وسیله ی اسلام ارزش افراد و اشخاص را عوض كرد.

رسول خدا پس از آنكه جویبر را از اشتباه بیرون آورد و او را به زندگی مطمئن و امیدوار ساخت،

دستور داد یكسره به خانه ی زیادبن لبید انصاری برود و دختر «ذلفا» را برای خود خواستگاری كند.

 زیادبن لبید از ثروتمندان و محترمین اهل مدینه بود. افراد قبیله ی وی احترام زیادی برایش قائل بودند.

هنگامی كه جویبر وارد خانه ی زیاد شد، گروهی از بستگان و افراد قبیله ی لبید در آنجا جمع بودند.

جویبر پس از نشستن مكثی كرد و سپس سر را بلند كرد

و به زیاد گفت: «من ازطرف پیغمبر پیامی برای تو دارم، محرمانه بگویم یا علنی؟ » .

- پیام پیغمبر برای من افتخار است، البته علنی بگو.

- پیغمبر مرا فرستاده كه دخترت ذلفا را برای خودم خواستگاری كنم.

 - پیغمبر خودش این موضوع را به تو فرمود؟ ! ! .

- من كه از پیش خود حرفی نمی زنم، همه مرا می شناسند، اهل دروغ نیستم.

- عجیب است! رسم ما نیست دختر خود را جز به هم شأنهای خود از قبیله ی خودمان بدهیم.

تو برو، من خودم به حضور پیغمبر خواهم آمد و در این موضوع با خود ایشان مذاكره خواهم كرد.

 جویبر از جا حركت كرد و از خانه بیرون رفت، اما همان طور كه می رفت با خودش می گفت:

 «به خدا قسم آنچه قرآن تعلیم داده است و آن چیزی كه نبوت محمد برای آن است غیر این چیزی است كه زیاد می گوید».

هركس نزدیك بود، این سخنان را كه جویبر با خود زیر لب زمزمه می كرد می شنید.

 ذلفا دختر زیبای لبید كه به جمال و زیبایی معروف بود، سخنان جویبر را شنید، آمد پیش پدر تا از ماجرا آگاه شود.

 - بابا! این مرد كه همین الآن از خانه بیرون رفت با خودش چه زمزمه می كرد و مقصودش چه بود؟ .

 - این مرد به خواستگاری تو آمده بود و ادعا می كرد پیغمبر او را فرستاده است.

- نكند واقعا پیغمبر او را فرستاده باشد و رد كردن تو او را تمرد امر پیغمبر محسوب گردد؟ ! .

 - به عقیده ی تو من چه كنم؟ . - به عقیده ی من زود او را قبل از آنكه به حضور پیغمبر برسد به خانه برگردان، و خودت برو به حضور پیغمبر و تحقیق كن قضیه چه بوده است.
زیاد جویبر را با احترام به خانه برگردانید و خودش به حضور پیغمبر شتافت.

همینكه آن حضرت را دید عرض كرد: «یا رسول اللّه! جویبر به خانه ی ما آمد و همچو پیغامی از طرف شما آورد، می خواهم عرض كنم رسم و عادت جاری ما این است كه دختران خود را فقط به هم شأنهای خودمان از اهل قبیله كه همه انصار و یاران شما هستند بدهیم. »

- ای زیاد! جویبر مؤمن است. آن شأنیتها كه تو گمان می كنی امروز از میان رفته است.

مرد مؤمن هم شأن زن مؤمنه است. زیاد به خانه برگشت و یكسره به سراغ دخترش ذلفا رفت و ماجرا را نقل كرد.

- به عقیده ی من پیشنهاد رسول خدا را رد نكن. مطلب مربوط به من است.

جویبر هرچه هست من باید راضی باشم. چون رسول خدا به این امر راضی است من هم راضی هستم.


 زیاد ذلفا را به عقد جویبر درآورد. مهر او را از مال خودش تعیین كرد. جهاز خوبی برای عروس تهیه دید.

از جویبر پرسیدند: «آیا خانه ای در نظر گرفته ای كه عروس را به آن خانه ببری؟ .

 بقیه در ادامه ی مطلب

ادامه مطلب
برچسب ها: جویبر و ذلفا ، زندگی بر اساس اسلام ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 18 آبان 1394 21:38

 

 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات