ماه فرو ماند از جمال محمد (ص) ...

دوشنبه 22 آذر 1395 00:25نویسنده : سمیرا .

 
گل محمدی، میلاد پیامبر صلی الله علیه و آله


ماه فرو ماند از جمال محمد (ص)

سرو نباشد به اعتدال محمد (ص)

قدر فلك را كمال و منزلتى نیست

در نظر قدر با كمال محمد (ص)

وعده دیدار هر كسى به قیامت

لیله اسرى شب وصال محمد (ص)

آدم و نوح و خلیل و موسى و عیسى

آمده مجموع در ظلال محمد (ص)

عرصه گیتى مجال همت او نیست

روز قیامت نگر مجال محمد (ص)

 "سعدی"


حاج محمد اسماعیل دولابی:


تمام ماسوا غرق م
احمد هستند که حبیب خداست.


 
اَوَّلُنَا مُحَمَّدٌ، اَوسَطُنَا مُحَمَّدٌ، آخِرُنَا مُحَمَّدٌ، کُلنَُّا مُحَمَّدٌ.


کُلُّنا
  گوشه
اش شیعیان و محبّین را هم میگیرد. ما ظرفیم و آنها مظروفند؛ ظرفش هم محمّد است.


مهدی طیب، مصباح الهدی، مبحث اهل بیت علیهم السلام






برچسب ها: غزل سعدی در مورد پیامبر صلی الله علیه و آله ، میلاد پیامبر صلی الله علیه و آله ، دوازدهم ربیع الاول ، شعر در مورد میلاد پیامبر صلی الله علیه و آله ، کلام بزرگان ، سخنان حاج محمد اسماعیل دولابی ،
آخرین ویرایش: شنبه 11 دی 1395 17:48

 

من در بازار دنیا گمشده ام...

یکشنبه 19 مهر 1394 22:58نویسنده : سمیرا .

 
عکس های فانتزی دخترانه


دنیا همه هیچ است اهل دنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ
مولانا

حاج محمد اسماعیل دولابی:

"موالیان ما دست ما را گرفتند تا از بازار دنیا عبور دهند و به آخرت و دیدار خدا برسانند،

ولی ما سرگرم متاع دنیا شدیم و دستمان را از دستشان بیرون کشیدیم و لذا در بازار دنیا گم شدیم

 و محجوب در پرده ی غیبت گشتیم

خدا و امام غایب نیستند.‎.."


مهدی طیّب، مصباح الهدی، ص 166

اللهم صل علی محمّد و آل محمّد و عجل فرجهم



برچسب ها: جملات کوتاه و قشنگ ، جملات بزرگان ، سخنان حاج محمد اسماعیل دولابی ، مولانا ، دنیا همه هیچ است ،
آخرین ویرایش: یکشنبه 19 مهر 1394 23:10

 

من از دیار حبیبم...

چهارشنبه 15 مهر 1394 21:11نویسنده : سمیرا .

 
آزاد شدن پرنده از قفس



 یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب
مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم


پادشاهی که یک پسر نازپرورده در دربار داشت، دید اگر تا آخر کار شاهزاده در این ناز و نعمت بماند،

لیاقت جانشینی او را نخواهد یافت و روزی که به قدرت برسد،

مردم را در زحمت میگذارد و به آنها زورگویی میکند

. این بود که به مأمورانش دستور داد به بهانهی گشت و تماشا

او را به کویر خشک و دور افتادهای در کنار ده ویرانهای ببرند و رها کنند و بازگردند.

آنها هم همین کار را کردند. شاهزاده که با آن لباسهای اشرافی تنها در کویر مانده بود،

قدم میزد و با خود حرف میزد و مردم آبادیهای اطراف را که رد میشدند،

به جای خدمهی کاخ میگرفت و به آنها امر و نهی میکرد که تخت مرا فلان جا بزنید و صبحانهی مرا بیاورید و . مردم اوّل گفتند او دیوانه است؛ امّا دو سه نفر افراد عاقل و فهمیدهی آبادی که او را دیدند،

فهمیدند که این لباسهای اشرافی و این خواستهها تناسبی با کویر ندارد و این پسر باید شاهزاده باشد

و از جایی آمده باشد که این چیزها در آنجا برایش فراهم بوده است.

این سلیقهی انسان که هر چه میخواهد بخرد، هر چند هم که فروشنده جنس خوب و بادوامی را به او عرضه کند، باز میپرسد بهتر و بادوامترش را ندارید،

و ازدواج که میخواهد بکند، به دنبال زنی میگردد که زیباتر و باکمال‌تر از او در دنیا نباشد،

و این روحیّهی انسان که اگر مثلاً برای کاری به ادارهای برود و کمی او را معطّل کنند،

اعتراض میکند که چرا من را معطّل کردید،

اینها همه حکایت میکند که او شاهزادهای است که سلطان او را برای رشد دادن به این کویر فرستاده است.

اگر به خواستههای انسان از قبیل عمر جاودان و غنای بی‎‎پایان و قدرت بی‎‎نهایت و دقّت کنیم،

معلوم میشود که او مال این کویر دنیا نیست،

چون این قبیل چیزها در دنیا نمیتواند وجود داشته باشد که

روزی آنها را در این عالم دیده و حالا هوس کرده باشد.

آیا تا به حال فکر کردهاید که این اشتها و این روحیّه از کجا آمده و در درون ما مخفی شده است؟


محمد اسماعیل دولابی

مهدی طیّب، مصباح الهدی، ص  424

http://www.ahlevela.com











برچسب ها: معرفت نفس ، داستان های کوتاه و قشنگ ، سخنان حاج محمد اسماعیل دولابی ، من از دیار حبیبم ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 15 مهر 1394 21:12

 

بیا یه بار هم که شده این جوری بریم زیارت...

چهارشنبه 21 مرداد 1394 12:54نویسنده : سمیرا .

 



سال ها قبل یکی از رفقا به سرغم آمد که با هم به مشهد مشرّف شویم. گفتم من کار دارم، شما بروید،

من هم ان شاء الله چند روز دیگر در مشهد به شما ملحق می شوم.

چند روز بعد من هم به مشهد مشرّف شدم، ولی به محض اینکه نزد او رفتم

با خلق تنگ به من گفت: حالا می آیی؟

گفتم مگر چه شده؟

گفت : چه می خواستی بشود؟!

فهمیدم در زیارت حضرت حالات سفرهای گذشته اش را نداشته است.

به او گفتم: خوب حضرت رضا علیه السلام حق ندارد بگوید

 شما خنده هایتان را می برید جاهای دیگر و گریه هایتان را می آورید پیش ما؟

 او زد زیر خنده. تا خندید گفتم این خنده را بر لبت حفظ کن و با همین حال برو حرم یک طواف بکن.

رفت وقتی بازگشت، دیدم خُلقش باز شده و به خواسته اش رسیده است.

سعی کنید وقتی به زیارت ائمّه مشرّف می شوید، با خُلق باز و دل راضی و خشنود از خدا وارد حرم شوید.

مهدی طیّب، مصباح الهدی، ص 314


برچسب ها: امام رضا علیه السلام ، مطالب کوتاه و قشنگ درباره ی زیارت امام رضا علیه السلام ، سخنان بزرگان ، سخنان حاج محمد اسماعیل دولابی ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 21 مرداد 1394 15:28

 

 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو