یا مولاتی یا رقیه...

چهارشنبه 12 آبان 1395 22:43نویسنده : سمیرا .

 






یک نیمه شب بهانهٔ دلبر گرفت و بعد

قلبش به شوق روی پدر پر گرفت و بعد

اما نیامده ز سفر مهربان او

یعنی دوباره هم دل دختر گرفت و بعد

آنقدر لاله ریخت به راه مسافرش

تا خواب او تجلی باور گرفت و بعد

آخر رسید از سفر، اما سر پدر

سر را چقدر غمزده در بر گرفت و بعد

گرد و غبار از رخ مهمان مهربان

با اشک چشم و گوشهٔ معجر گرفت و بعد

انگار خوب او خبر از ماجرا نداشت

طفلک سراغی از علی اصغر گرفت و بعد

از روزهای بی‌کسی‌اش گفت با پدر

یعنی نبرد بغض و گلو در گرفت و بعد: 

خورشید من به مغرب گودال رفتی و

باران تیر و نیزه و خنجر گرفت و بعد

معراج رفتی از دل گودال قتلگاه

نیزه سر تو را به روی سر گرفت و بعد

دلتنگ بود دخترت و سنگ ِ کینه‌ای

بوسه ز چهره و لب و حنجر گرفت و بعد

اما دوباره فرصت جبران رسیده بود

یک بوسه آه از لب پرپر گرفت و بعد

جان داد در مقابل چشمان عمه‌اش

با بال‌های زخمی خود پر گرفت و بعد... 

شاعر: یوسف رحیمی



برچسب ها: شعر شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها ، شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 12 آبان 1395 22:50

 

در سوگ بانوی سه ساله.....

چهارشنبه 12 آبان 1395 22:22نویسنده : سمیرا .

 
حضرت رقیه سلام الله علیها، بانوی سه ساله، شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها



روز سوم ماه صفر یکی از دو احتمالِ شهادت رقیه­ ی بنت الحسین علیهما­السّلام است.
حضرت رقیه
سلام­الله­ علیها یا در روز سوم، یا در روز پنجم صفر از دنیا رفتند.
 ماجرای دردناک جان­بازی این عاشق خردسال را همه­ ی عزیزان شنیدند که چگونه در فراق پدر می­سوخت!
و وقتی که گریه­ های او  آرامش مرگ­بار کاخ یزیدی را نیمه ­شب به هم زد؛
یزید با عصبانیت سر خدمتکارانش داد زد که این سر و صدا چیست؟
گفتند دختر حسین بهانه ­ی پدر را می­ گیرد.
 گفت: برای این­که آرامش کنید، سر پدرش را بِبَرید. او بچّه است نمی­فهمد.
سر را داخل طَبَقی گذاشتند و روپوشی روی آن انداختند؛
در همان تاریکی­های دلِ شب سر مطهّر اباعبدالله
7را
به مسجد خرابه ­ای که امروز مدفن این دختر بزرگوار اباعبدالله است، وارد کردند.
خیلی تعجّب آور بود؛ نیمه ­های شب طَبَقی که ظاهراً طبق غذاست، و پارچه­ ای بر روی آن انداخته شده است.
رقیه
سلام­الله­ علیها به عمّه­ ی بزرگوارشان، حضرت زینب علیها­السّلام عرضه داشت:
عمّه جان من غذا نخواستم که اینها برای من غذا آوردند!
حضرت زینب می­دانستند چه فاجعه­ ای در پیش است؛ چیزی نگفتند؛ سکوت کردند.
روپوش را در برابر این دختر سه ساله­ ی ابا عبدالله از روی آن طَبَق برداشتند و سرِ خون­ آلود، لب­های خشکیده و ترکیده، و دندان­های خرد شده­ ی با چوبِ خِیزَران یزید از زیر آن سرپوش آشکار شد.
و آن­وقت معاشقه­ ی این بلبل اباعبدالله با سر مطهّر پدر بزرگوارش آغاز شد.
داستان سفر اسارت را گام به گام برای پدر تعریف کرد؛ تازیانه خوردن­های عمّه،
از مرکب افتادن بین راه، زخم زبان­ها و مسخره کردن­ های مردم شام،
 لقمه ­های صدقه تعارف کردن به اهل بیت
: و بالأخره در حالی که سر پدر بزرگوار را در آغوش گرفته بود و لب بر لبِ مطهّر اباعبدالله 7گذاشته بود، یک­باره عمّه دیدند سر یک سو افتاد و رقیه به سوی دیگر افتاد.
روز سوّم یا روز پنجم ماه صفر، روز مُلحَق شدن این دختر سه ساله به پدر بزرگوارش اباعبدالله الحسین
علیه­السّلام است.

استاد مهدی طیب

http://www.ahlevela.com



برچسب ها: شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها ، سوم ماه صفر ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 12 آبان 1395 22:35