امیری حسین ....

سه شنبه 28 بهمن 1393 00:07نویسنده : سمیرا .

 



امام حسین (علیه السّلام) یه غلام سیاه داره، به نام جون، آمد مقابل امام حسین ایستاد،

گفت به من اجازه می دهی برم جان فدایت کنم، فرمود: من تو را آزاد کردم، برو،

گفت: آقا یه عمری غلامیت را کردم، برای این که یه روز جونم رو فدات کنم، حالا امروز داری منو رد می کنی؟

منو جدا شدن از کوی تو خدا نکند.

آقا جان می دونم برای چی داری منو رد می کنی، رنگ پوست من سیاهه، بوی بدنم خوب نیست،

ابی عبدالله غلام را در آغوش گرفت، باشه اگه می خوای بری برو ...

جنگ نمایانی کرد، افتاد زمین، با خودش می گفت، غلام ! تو غلامی، تو نباید توقع داشته باشی،

حسین بیاد بالای سرت، سرت رو به دامن بگیره، دید سرش از خاک جدا شد،

چشماش را باز کرد دید ابی عبدالله آمده،

امام حسین (علیه السّلام) کاری با این غلام کرد که فقط با جوونش علی اکبر (علیه السّلام) این کار را کرده ،

دیدند خم شد، صورت به صورت غلام گذاشت ... .

 

منبع:كتاب گلواژه های روضه


---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

آن غلام سیاه پوست روز عاشورا به میدان رفت.
هر‌کس به میدان می­رفت رجز می­خواند و می­ گفت من فلانی فرزند فلانی ­ام؛ چنینم چنانم؛
غلام سیاه گفت: من بگویم چه کسی هستم؟!

گفت:
امیری حُسَین و نِعمَ الامیر، آقا و مولای من حسین است.

استاد طیّب

http://www.ahlevela.com



برچسب ها: کربلا ، غلام سیاه پوست امام حسین علیه السلام ، دلتنگی ، تنهایی ، امیری حسین و نعم الامیر ،
آخرین ویرایش: سه شنبه 28 بهمن 1393 00:26

 

 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic