قربان

چهارشنبه 24 مهر 1392 10:50نویسنده : زهرا .

 


می خواستم خودم را قربانی کنم
هرچه دارم فدا کنم
با افتخار دنبال خودم میگشتم تا پیدایش کنم تربیتش کنم
بزرگ شوم
فدایی شوم
می خواستم بشوم
با التهاب و حسرت می خواستم بشناسم
خودم را ، او را
می خواستم به عرفه و به قربان برسم
دربدر دویدم گشتم
اما هیچ نیافتم
باور نمیکردم که اصلا چیزی برای قربانی وجود ندارد
چقدر دشوار و عجیب است که ببینی چیزی برای فدا کردن نداری

دیدم این چیزی است که باید بشناسم و فدا کنم
تصور اینکه کسی هستی و میکوشی به جایی برسی و چیزی بشوی
بیخیال 
بیخیالِ خودت شو
قرار نیست چیزی بشوی حتی فدا بشوی
فقط به دست و پا زدن کودکانه ات ادامه بده تا خوب باور کنی که هیچ نیستی

شخص بزرگی می خواست به کسی کمک کند و می دانست او کار بلد نیست و خرابکاری می کند، ولی برای اینکه عزّتش محفوظ بماند گفت بیا اینجا کار کن. گرچه او خراب می کرد، ولی به او مزد می داد.
خدا با بنده اش اینچنین است.


حاج آقا دولابی رضوان الله علیه





برچسب ها: قربان ، عرفه ، هیچ ، حاج آقا دولابی ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 24 مهر 1392 10:55

 

 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات